
وارد که میشویم یدالله جلوی تلویزیون دراز کشیده و مسابقه کشتی تماشا میکند. ما را که میبیند تلویزیون را خاموش میکند، سرش را پایین میاندازد و با عجله به اتاقش میرود و روی تخت دراز میکشد. درخواستهای خانم احمدی از یدالله و صفر برای نشستن نزد ما و شرکت در مصاحبه بیتأثیر است و یکی با بیاعتنایی و دیگری با فریاد زدن به این خواسته جواب رد میدهند.

خانم احمدی تعریف میکند: «شوهرم راننده ارتش بود و به خاطر کارش دائم به جبهه رفتوآمد داشت. آن زمان ما به تهران آمده بودیم و در شهرری زندگی میکردیم؛ چون زندگی با بچههای استثنایی در شهرستان سخت بود. پدرشوهرم به عنوان ثروت پدری زمینی به ما داده بود تا آن را بسازیم و در آن زندگی کنیم. قبل از شهادت شوهرم پسر بزرگم 5 سال در شبانهروزی بود و همانجا کار میکرد. در شبانهروزی، هم به او حقوق میدادند و هم او را به گردش میبردند.»

تا اینجای ماجرا سختیهای زندگی خانم احمدی به داشتن 3 فرزند کوچک معلول خلاصه میشود که همین هم مشکل کمی نیست و کافی است تا زندگی خانوادهای را از هم بپاشد، اما مشکل بزرگتر بعد از شهادت آقای احمدی آغاز میشود. خانم احمدی درباره این مرحله دشوار از زندگیش میگوید: «شوهرم در تاریخ 2/10/1361 در خرمشهر به شهادت رسید. بعد از آن همه زندگی ما به هم ریخت و بین من و خانواده شوهرم اختلاف افتاد. پدرشوهرم خانه را از من گرفت و گفت باید بیایی شهرستان زندگی کنی، اما با وجود سه بچه معلول زندگی در شهرستان برای من خیلی سخت بود. او هم بچهها را از من جدا کرد و به شهرستان برد. در آنجا سعی میکردند از بچهها نگهداری کنند، اما این کار خیلی سخت بود. برای همین در محله پشت بلندگو اعلام کردند این بچهها کسی را ندارند و هر کس میخواهد آنها را ببرد! در مدت 3 سالی که بچهها پیش پدرشوهرم بودند، اجازه دیدن آنها را به من نمیدادند. یکبار برای بچهها اسباببازی و عروسک گرفتم و رفتم آنها را ببینم، اما حتی اجازه بوسیدنشان را هم به من ندادند. برای همین از طریق کلانتری اقدام کردم و پسر سالمام را به کلانتری آوردند تا او را ببینم، اما به او گفته بودند وقتی به آنجا رفتی بگو من مادر نمیخواهم. الان همین پسرم خیلی به من کمک میکند و کاری نیست که برای من انجام نداده باشد.»

خانم احمدی خوشرو و صبور که تا اینجای مصاحبه خم به ابرو نیاورده بود، به اینجا که میرسد بغض میکند و اشک در چشمانش حلقه میزند، اما مثل همه زندگیش زود بغضش را میخورد و حرفهایش را پی میگیرد: «6 ماه به دنبال خانه گشتم تا اینکه در بیابانهای قرچک و ورامین یک خانه گیر آوردم و چند سال آنجا زندگی کردیم. بعد دوباره به شهرری برگشتیم. در باقرآباد شهرری بودیم که صاحبخانه اثاثمان را بیرون ریخت و ما هم چون جا نداشتیم وسایلمان را جلوی کلانتری بردیم تا اینکه در بنیاد شهید شهرری نمازخانهای به ما دادند و مدتی در نمازخانه آنجا زندگی میکردیم. ابتدا بنیاد شهید حاضر نمیشد به ما خانه یا اجاره خانه بدهد؛ چون میگفتند تو امضا دادهای که خانه نمیخواهی، اما بعد از پیگیریهای زیاد، بالاخره توانستیم خانهای اجاره کنیم که بنیاد شهید اجاره آن را میپرداخت.»

یکی از سختیهای نگهداری بچههای استثنایی آن هم داخل خانه خطرات ناشی از عصبانیشدن بچههاست که ممکن است مشکلات زیادی ایجاد کند. خانم احمدی میگوید: «یک روز بچهها با هم دعوایشان شده بود و کتککاری شدیدی میکردند. در این بین من را هم هل داده بودند و حالم بد شده بود. بعد از این اتفاق، سرپرست بنیاد آمد و وضعیت زندگی ما را دید و به من گفت زمین میخواهی یا خانه یا به شهرستان میروی؟ من گفتم نمیتوانم بچه استثنایی را در شهرستان نگهداری کنم و اینجا برایم بهتر است، به من زمین بدهید. زمین شهری هم زمین خانهای که الان در آن زندگی میکنیم را به ما داد. سه میلیون تومان بنیاد شهید به ما کمک کرد و خودم هم هر چه داشتم فروختم و این خانه را ساختیم.»


وقتی حرف بچهها میشود، یک دنیا امید و انگیزه در چشمان پیرزن میدرخشد؛ انگار این بچهها با همه سختیهایشان زندگی و بودن را در او تقویت میکنند. پیرزن سرش را بالا میگیرد و راضی از تلاشهای چند ساله و ناراضی از ناسازگاری زندگی میگوید: «از دو پسر معلولم در خانه نگهداری میکنم، اما دخترم را به شبانهروزی سپردهام؛ چون وقتی از خانه بیرون میرفتم حضور آنها با هم، در خانه خطرناک بود. برای دخترم هم دلم میسوزد و ناراحتش هستم و دائم دلم پیش اوست، اما چارهای ندارم. هفتهای دو بار به دخترم سر میزنم و داروها و وسایل مورد نیازش را برایش میبرم. الان یدالله که حالش از صفر بهتر است، خرید بیرون و خردهکاریها را انجام میدهد. گاهی با هم دعوا و کتککاری میکنند، یک موقع خوبند و یک موقع بد. وقتی عصبانی میشوند، یکی چاقو برمیدارد، آن یکی هم یخچال و وسایل خانه را خرد میکند و با هم نمیسازند. موقع عصبانیت هم مرا کتک میزنند و فحش میدهند، اما چارهای جز نگهداری از آنها ندارم.»

خانم احمدی درباره کمکهای دولتی میگوید: «آخرین حقوقی که بنیاد شهید برای من واریز کرد، یک میلیون و 500 هزار تومان بود. بهزیستی هم هر ماه به ازای هر یک از بچهها 30 هزار تومان واریز میکند که این رقم برای عید 50 هزار تومان شد. هر ماه هم باید 700 هزار تومان هزینه نگهداری از دخترم در شبانهروزی را بپردازم که دو ماه است این هزینه را پرداخت نکردهام و چند روز پیش زنگ زدند تا زودتر پول را به حسابشان واریز کنم. دولت کمک دیگری نمیکند و خودش به قدری مشکل دارد که ما خواستهای از دولت نداریم. الان عمده مشکل من بدهی به شهرداری و حقوق کم است که به مخارج زندگی نمیرسد، اما چارهای ندارم و تحمل میکنم.»
خانم احمدی درباره وضعیت سلامتی خودش و آینده بچهها میگوید: «خودم نه چشم دارم، نه گوش دارم، نه هوش دارم. جای سالمی در بدنم باقی نمانده است. پاهایم درد میکند و 6 بار عمل کردهام. چشمهایم هم دارد نابینا میشود و دکترها میگویند کاری نمیشود کرد. بچهها هم عصبیام میکنند و وضعیت روحی خوبی ندارم. با این حال، تا زمانی که زنده هستم از بچهها نگهداری میکنم، اما بعد از خودم دیگر نمیدانم چه اتفاقی میافتد. هنوز سند این خانه را نگرفتهام و دنبال گرفتن سند هستم تا حق بچههای استثناییام جدا شود که وقتی مُردم حداقل کسی از آنها نگهداری کند.»

صحبتهایمان با خانم احمدی که تمام میشود از او میخواهیم از بچهها و اتاقشان عکس بگیریم. ابتدا به اتاق یدالله میرویم. او روی تخت دراز کشیده و رویش را به دیوار کرده تا اینکه به خواسته مادرش بلند میشود و روی تخت مینشیند، اما تنها به همین درخواست مادرش جواب مثبت میدهد و خواسته ما و مادرش برای بالا گرفتن سرش را بیجواب میگذارد. او سرش را پایین انداخته و با دانههای درشت تسبیح آبی رنگش بازی میکند، اما با همین سر پایین هم میشود لبخند کج روی لبانش را تشخیص داد. انگار که غریبههایی آمدهاند و آرامشش را به هم زدهاند و او با بیاعتنایی، آنها را به بیرون رفتن تشویق میکند.

خانم احمدی از یدالله تعریف میکند و میگوید: «یدالله چند سال در بهزیستی کار میکرد و همانجا به او درس میدادند و تا اول راهنمایی درس خواند، اما بعد از آن هیچ مدرسهای او را قبول نکرد. با این وجود، خودش به درس علاقه دارد و دوست دارد درسش را ادامه بدهد. تنها کاری هم که در خانه انجام میدهد، تماشای تلویزیون و بازی پلیاستیشن است.»
دیدگاه شما